افسوس...
-
تاریخ: 1395/11/20 ساعت: 16:54
احساس مي کردم که با تو جور بودماما دريغا وصله اي ناجور بودماي کاش مي ديدم دلت با ديگران استاما نديدم کور بودم کور بودم« تنهـــــا »
تو چه مي داني...
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 7:21
فصلِ زرد و رنگِ زرد و رويِ زردتو چه مي داني چه با يک مرد کرد؟!تو چه مي داني چرا حتي هنوز مرد بايد بود،بايد بود مرد...پاره اي از يک غزل - « تنهـــــــا »
يادم تو را فراموش...
-
تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 7:21
دردم اين نيست که رفتي ز کنارم بانوترسم اين است که يک عمر ز يادم نروي!!«تنهــــــا»
درد
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 9:47
با درد خو گرفتم و با درد زنده اماي مرده باد زنده ي بي درد،مرده باد!!« تنهـــــا »
...
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:14
بغـــض،گـــريه،اشـــک،تنهـــايي،سکـــوت اين تمــــام سهــــم مــــن از عشـــــق بود الف.تنهــا
از درد مي پيچد به خود مردي
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:13
از درد مي پيچـــد به خـــود مــردي،افسرده، تنهـــــا، خشمگين، مغـــروردر تنگناي حســـــرتي جانکـــــاه،در انزواي خلوتي خاموشزانوش در آغوش هي اشک مي ريزد در فصل سرد و زرد ناکاميانگار دارد برگ مي ريزدرنگي به رخ دارد ...
سيگار ميخواهد دلم، سيگار...
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:13
سيگار مي خواهد دلم، سيگار... تحقيرهاي روزگار انگار،از پشت بسته دست احساس غرورم را من پشت رقص دود بايد گم شوم هر روزمن پشت رقص دود هرشب مي شوم تکرار سيگار مي خواهد دلم، سيگار... سيگار شايد ريه هايم رايا نه، فقط کليه هايم رااين بيقراري ها که ...
حالم خوب است... گذشته ام درد مي کند!
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:13
رقيــب از آرزوي اينــکه از مرگــم خبــر يابدبه هرکس مي رسد حال من بيمار مي پرسد!شعر: حضوري قمي
زخم زبان مردم اين شهر کاري است...!
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:13
آرام تر بگو، از من بريده اي؛ آهسته تر بگو، از من به جز بدي، خيري نديده اي؛ آرامِ جانِ خسته چرا جار ميزني؟! آرام تر برو؛آهسته تر بگو؛تا نشنوند، بو نبرند از دل کباباشک کباب شعله ورم مي کند عزيز؛ زخم ...
دل به دل راه دارد...
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:12
دل « مــــن » مي سوزد؛امانفس « تــــو » از جاي گرم در مي آيد...!انگارقديمي ها راست مي گفتند:دل به دل راه دارد!!« تنهــــــا »
باور نمي کنم...
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:12
دردي که باورش نکني خوب مي شودگيرم که رفته است، باور نمي کنم!!« تنهـــــا »
25
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:11
بيست و نه چندان ساله اما پير پيرمغم آنقدَر دارم که مي خواهم بميرماي روزگارِ سخت گيرِ ناجوانمرددست از سرم بردار آرامش بگيرم...پاره اي از يک غزل - « تنهـــــا »
مردانگي به گريه نکردن فقط که نيست...
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:11
اين روزها به حال خودم گريه مي کنماز دست کارهاي تو هم گريه مي کنماين هق هقِ ضعيفِ گره خورده با غرورخيلي غريبه نيست، منم! گريه مي کنممردانگي به گريه نکردن فقط که نيستگيرم که مرد هم نشدم، گريه مي کنم!پاره اي از يک غزل _« تنهــــــا »